تبليغاتX
قلعه ساحلي

سلام دوستان
 
 
“Where is the friend’s house? “Asked the horseman just at down
The heaven paused
A wayfarer took the bright branch from his lips
Conferred it on the darkness of the sands
Pointed with his fingers to a poplar tree and said
“Just before the tree
There is a garden path greener than God dreams
In it there is love as wide as the blue wings of true friendship
You go on to the end of the path that takes up again
Just beyond maturity
Then turn toward the flower of loneliness
Two steps before the flower
Stop at the eternal fountain of earthly myth
There a transparent terror will seize you
And in the sincerity of the streaming heavens
You will hear a rustling
High up in the pine tree
You will see a child
Who will lift a chick out of a nest of light
Ask him
“Where is the friend’s house?”
 
 
 
 
خانه دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسید سوار
 
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می آرد
 
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور
 
و از او می پرسی
خانه دوست کجاست؟
 
 
 
 
 
البته من این شعر رو ترجمه نکردم
امیدوارم خوشتون بیاد


نوشته شده توسط الهام در Tue 28 Nov 2006 ساعت 12:42 PM | لینک ثابت |

سلام به همگی

 

 

 

The

Moments & minutes

Hours and days

Weeks

Months

Years

Of

Our

Lives

Are like flower pots

They may be lift empty

May be filled with dirt

May be planted with

All sorts of flowers

Tulips, daffodils

Sweet smelling roses

And narcissuses

How beautiful are the flower pots with

Spring flowers

 

 

 

(Baban Sadeghian)

 

 

لحظات و دقایق

ساعات و روزها

هفته ها

و سال های

زندگی

ما

مثل گلدان های گل هستند

ممکن است خالی رها شوند

ممکن است  با کثافت پر شوند

و شاید در انها

انواع گل ها کاشته شود

نرگس های زرد ، لاله ها

رز های خوش بو

و نرگس ها

گلدان های گلی که با

گل های بهاری پر شوند چقدر زیبا خواهند بود .

 

 

 

 

تا هفته ی دیگه

موفق باشید

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط الهام در Sat 11 Nov 2006 ساعت 8:5 PM | لینک ثابت |

 

 

سلام  سلام سلام

بالاخره تونستم یه متن خوب ادبی پیدا کنم باور کنید خیلی سخت بود

البته زیاد هم شاعرانه نیست ولی برای من که خیلی جالب بود

امیدوارم شما هم خوشتون بیاد

 



The future: War is dead. Peace watches over the United Global Democracy as would a guard dog watching its master's door. Men and women in military uniforms patrol the streets of the numerous provinces of the global nation. They sport large, fear-striking weapons, and it is illegal for a civilian to carry one. A young rebellion shouts insults in the steps of the legislature. He is destroyed with no mercy. No one sees any of it. They walk by as if nothing happened, as the law commands. All measures must be taken to maintain the peace. Curfews are set in place, and meetings in the night are strictly prohibited. Violators are to be shot on sight. Rebellion brings war. War is unacceptable.

This is peace.

 

 

)By Josh Bourget(

 

 

آینده: جنگ مرده. صلح طوری به مردم سالاری متحد جهانی نگاه می کند که انگار یک سگ نگهبان دارد از در خانه ی صاحبش مراقبت می کند. مردان و زنان با لباس های نظامی در  خیابان های شهرستان های بیشمار ملت جهانی گشت می زنند. انها اسلحه های بزرگ و ترسناکی را حمل می کنند که برای همه ی شهروندان ممنوع است. یک جوان شورشی روی پله های مجلس فریاد دشنام سر می دهد. او بدون هیچ رحمی نابود می شود. هیچ کس هیچ چیز از او نمی بیند. انها انگار که هیچ چیز اتقاف نیفتاده از انجا می گذرند، همان طور که قانون به انها دستور داده. همه ی اقدامات باید برای حفظ صلح انجام شوند. حکومت نظامی برقرار شده است، و همه ی جلسات شبانه به شدت ممنوع شده اند.به طرف متجاوزان شلیک خواهد شد. شورش جنگ می اورد. جنگ غیر قابل قبول است .

 

این صلح است.

 

 

 

 

تا هفته ی بعد

موفق باشید

 

نوشته شده توسط الهام در Fri 3 Nov 2006 ساعت 3:56 PM | لینک ثابت |

سلام به همگی

خیلی دلم برای همه تنگ شده بود ولی این بار اومدم که منظم باشم و هر هفته یه شعر جدید بزارم

امیدوارم به خاطر اینکه این طوری رفتم منو ببخشید .

 

 

 

I wandered lonely as a cloud

That floats on the high over vales and hills

When all at once I saw a crowd

A host of golden daffodils

Beside the lake, beneath the trees

Fluttering and dancing in the breeze

 

Continuous as the stars that shine

And twinkle on the Milky Way

They stretched in never ending line

Along the margin of a bay

Ten thousand saw I at a glance

Tossing their heads in sprightly dance

 

The waves beside them danced but they

Out-did the sparkling waves in glee

A poet could not but be gay

In such a jocund company

I gazed __ and gazed __ but little thought

What wealth the show to me had brought

 

Foe often when on my couch I lie

In vacant or in pensive mood

They flash upon that inward eye

Which is the bliss of solitude

And then my heart with pleasure fills

And dances with daffodils.

 

 

وقتی که داشتم به تنهایی

مثل یک تکه ابر که بالای تپه ها و دره ها شناور است

گردش می کردم

ناگهان یک دسته دیدم

یک دسته از نرگس های طلایی

کنار دریاچه ، زیر درختان

که در نسیم تکان می خوردند و می رقصیدند

 

 

جاودانه مثل ستاره هایی که در

راه شیری می درخشند و چشمک می زنند

انها در خطی همیشگی در امتداد خلیج

کشیده شده بودند

من توانستم در یک نگاه هزار تا از انها را ببینم

که سرهایشان را در رقصی پر تحرک تکان می دادند

 

 

موج های کنار انها هم می رقصیدند ، ولی

رقص نرگس ها انقدر بهتر بود که باعث می شد موج ها خنده بیفتند

در این گردهمایی فرح بخش

یک شاعر کاری دیگری به جز شاد بودن نمی توانست انجام دهد

من به انها نگاه کردم __و نگاه کردم__ ولی فکر نکردم که

دیدن این نمایش چه گنجی را برای من به ارمغان اورده است

 

 

 

هر وقت که روی تختم دراز می کشم

چه بی حوصله باشم و چه خیالم راحت باشد

انها در درون روح من می درخشند

و بعد روح من پر از شادی ای می شود

که هدیه ی تنها یی است

و روحم نیز با نرگس ها شروع به رقصیدن می کند

 

 

 

 

 

 

من که این شعر رو خیلی دوست دارم امیدوارم شما هم خوشتون بیاد

تا هفته ی بعد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط الهام در Thu 26 Oct 2006 ساعت 5:23 PM | لینک ثابت |

 

سلام به همگی

من برگشتم البته فعلا چون mother board سیستمم سوخته الان هم توی یه کافی نتم

ولی این متن زیبا رو به همه ی شما تقدیم می کنم

Thank you,generous God!

you have injected life with joy,

thus we know laughter.

you have dabbed creation with color,

thus we enjoy beauty.

you have whistled a divine tune into the rhythem of life,

thus we hear music.

you have filled our minds with questions,

thus we appreciate mystery.

you have entered our hearts with compassion,

thus we experience faith.

Thank you.

 

خداوند بخشنده از تو متشکرم

تو لذت را به زندگی ما وارد کردی  

پس ما خنده را می شناسیم .

تو رنگ ها را با خلاقیت در امیخته ای

پس ما از زیبا یی لذت می بریم .

تو اوایی الهی را به داخل ریتم زندگی ما دمیده ای

پس ما موسیقی را می شنویم.

تو ذهن های ما را با سوالات پر کرده ای

پس ما از راز ها قدر دانی می کنیم .

تو قلب های ما را با ایمان پر کرده ای

پس ما وفاداری را تجربه می کنیم .

از تو سپاسگذاریم.

 

واقعا ببخشید اگه اشتباه داره این جا فرهنگ لغت دم دست ندارم

با بعد 

نوشته شده توسط الهام در Tue 3 Oct 2006 ساعت 1:45 PM | لینک ثابت |

سلام

به خودم قول داده بودم توي اين هفته اپ ديت كنم

پس اومدم البته يه كم دير ...

 

 

Find happiness from future

In the beauty of a mountain

In the serenity of the sea

Find happiness in friendship

In the fun of doing things together

In the sharing and understanding

Find happiness in your family

In the stability of knowing that someone cares

In the strength of love and honesty

Find happiness in yourself

In your mind and body

In your values and achievements

Find happiness in every thing you do

(By Susan Polis Schutz)

 

شادي  را از طبيعت بگير

در زيبايي يك كوه

در وقار دريا

شادي را در دوستي پيدا  كن

در لذت انجام كارها با هم

در شراكت و توافق

شادي را در خانواده ات پيدا كن

در پايداري دانستن اينكه كسي به تو اهميت مي دهد

در قدرت عشق و صداقت

شادي را در خودت پيدا كن

در جسم و روحت

در ارزش ها و دستاورد هايت

شادي را در هر كاري كه انجام مي دهي پيدا كن

 

 

اين يه اهنگ از انريكه

 

 

 

 

Would   you dance if I ask you to dance

Would you run and never look back

Would you cry if you saw me crying

Would you save my soul tonight

Would you tremble if I touched your lips

Would you laugh oh please tell me this

Now would you die for the one you love

Hold m in your arms tonight

 

I can be your hero baby

I can kiss away the pain

I will stand by you forever

You can take my breath away

 

Would you swear that you’ll always be mine

Would you lie, would you run and hide

Am I in too deep, have I lost my mind

Well I don’t care, you’re here tonight

 

I can be your hero baby

I can kiss away the pain

I will stand by you forever

You can take my breath away

 

نوشته شده توسط الهام در Fri 25 Aug 2006 ساعت 4:59 PM | لینک ثابت |

سلام دوستان

 

 

 

 

 

Ah Sunflower, weary of time

Who counts the steps of the sun

Seeking after that sweet golden clime

Where the traveler’s journey is done

 

Where the Youth pined away with desire

And the pale virgin shrouded in snow

Arise from their graves, and aspire

Where my Sunflower wishes to go

  

 

By William Blake

 

 

 

اه گل افتاب گردان ، خسته از زمان

که قدم ها ی خورشید را می شماری

به دنبال ان سرزمین شیرین طلایی می گردی

جایی که سفر مسافر به پایان رسیده ؛

 

جایی که جوانی با ارزوها بر باد رفته ،

و باکره ی رنگ پریده که  در برف دفن شده  ،

از کفن و گورش بلند می شود

جایی که گل افتاب گردان ارزو دارد برود !

 

 

 

 

 

 

From childhood's hour I have not been

As others were; I have not seen

As others saw; I could not bring

My passions from a common spring

From the same source I have not taken

My sorrow; I could not awaken

My heart to joy at the same tone

And all I loved, I loved alone

Then- in my childhood, in the dawn

Of a most stormy life- was drawn

From every depth of good and ill

The mystery which binds me still

From the torrent, or the fountain

From the red cliff of the mountain

From the sun that round me rolled

In its autumn tint of gold

From the lightning in the sky

As it passed me flying by

From the thunder and the storm

And the cloud that took the form

(When the rest of Heaven was blue)

Of a demon in my view

 

 by Edgar Allan Poe

 

 

 

 

 

از بچگی تا حالا من جایی که دیگران بودند نبودم

چیزی که دیگران دیدند ندیدم

من نمی توانستم احساساتم را از یک سرچشمه ی مشترک بیاورم .

من ناراحتی های را از همان منبع نگرفته ام ؛

من نمی توانستم قلبم را بیدار کنم که از همان اهنگ لذت ببرد ؛

هر چیزی که دوست داشت را تنهایی دوست داشتم .

بعد_ در بچگی ام ، در سپیده دم طوفانی ترین زندگی _

از اعماق خوبی و بیماری غرق شده بودم

رازی که مرا سر پا نه داشته است :

در مقابل سیل و ابشار

در مقابل سخره های سرخ کوه ها

در مقابل خورشید که در پاییز طلایی رنگش  متلاطم است

در مقابل  رعد و برق های اسمان که از کنار من که در حال پرواز هستم می گذرد

در مقابل باد و بوران و ابر ی که جلوی دید من شکل خدا به خود گرفته 

(در حالی که اسمان بقیه ی بهشت ابی است )

 

 

 

 

اميدوارم خوشتون بياد

موفق باشيد

 

 

 

 

نوشته شده توسط الهام در Thu 10 Aug 2006 ساعت 11:52 PM | لینک ثابت |

 

سلام به دوستای گلم

ببخشید که هفته ی پیش پست جدید نذاشتم

تابستون تموم شوقم رو برای کارها ازم گرفته

امیدوارم از شعر ها یی که گذاشتم خوشتون بیاد

 

 

Do not stand at my grave and weep

I am not there. I do not sleep 

I am a thousand winds that blow

I am the diamond glints on snow

I am the sunlight on ripened grain

I am the gentle autumn rain

When you awaken in the morning's hush

I am the swift uplifting rush

Of quiet birds in circled flight

I am the soft stars that shine at night

Do not stand at my grave and cry

I am not there. I did not die

 

 

 

 

 

روی قبر من  نایست و گریه کن.

من انجا نیستم . من خواب نیستم .

من هزاران بادی هستم که می وزد .

من تلالو الماس روی برف هستم .

من نور خورشید روی محصولات رسیده هستم .

من باران ارام پاییزی هستم .

وقتی که صبح ها در ارامش از خواب بر می خیزی

من اوج گرفتن سریع پرندگان خاموشی هستم

 که در مسیر های دایره ای پرواز می کنند.

من ستارگان ارامی هستم که در شب می درخشند .

روی قبر من نایست و گریه کن ؛

من انجا نیستم. من نمرده ام . 

 

 

 

 

 

این هم از مولانا ست :

 

We are the flute, our music is all yours

We are the mountain echoing only you

Pieces of chess, you marshal us in line

And move us to defeat or victory

We are lions, but lions on a banner

Because of the wind they are rushing

 onward from moment to moment

 

 

 

 

ما چو ناییم و نوا در ما زتوست            ما چو کوهیم و صدا در ما زتوست

ما چو شطرنجیم اندر برد و مات        برد و مات ما ز توست ای خوش صفات ما همه شیران ولی شیر علم             حمله شان از باد باشد دم به دم 

 

 

نوشته شده توسط الهام در Wed 26 Jul 2006 ساعت 11:27 PM | لینک ثابت |

 

 

Living is moving on and up

It is giving in and giving away

The right things at the right time

All it takes is the courage to do it

Knowing and believing in the divine timing

Of your days

You are new

Only when you have released…

Totally….the old

You must not stay on the same level of being

There always is another way to awareness

Grow              change      

The strength you need deep within

<